زندگی به وقتِ شعرِ فارسی

۴ مطلب با موضوع «دوبیتی :: معاصر» ثبت شده است

بازگشت - احمدِ شاملو

این ابرهایِ تیره که بگذشته ست،
بر موج‌هایِ سبزِ کف‌آلوده،
جانِ مرا به‌درد چه فرساید،
روح‌ام اگر نمی‌کُنَد آسوده؟

دیگر پیامي از تو مرا نارَد،
این ابرهایِ تیره‌یِ توفان‌زا
زین پس به زخمِ کهنه نمک پاشد،
مهتابِ سرد و زمزمه‌یِ دریا.

وین مرغکانِ خسته‌یِ سنگین‌بال،
بازآمده از آن سرِ دنیاها
وین قایقِ رسیده هم‌اکنون باز،
پاروکشان از آن سرِ دریاها…

هرگز دگر حبابي از این امواج،
شب‌هایِ پُرستاره‌یِ رؤیارنگ،
بر ماسه‌هایِ سرد، نبیند من،
چون جان تو را به سینه فشارم تنگ.

حتا نسیم نیز به بویِ تو،
کز زخم‌هایِ کهنه زداید گرد،
دیگر نشاید-ام بفریبد باز
یا باز آشنا کُنَد-ام با درد.

افسوس، اِی فسرده‌چراغ! از تو،
ما را امید و گرمی و شوري بود
وین کلبه‌یِ گرفته‌یِ مُظلِم را،
از پَرتوِ وجودِ تو نوري بود.

دردا! نماند از آن همه، جز یادي –
منسوخ و لغو و باطل و نامفهوم –
چون سایه کز هیاکِلِ ناپیدا،   
گردد به عمقِ آینه‌اي معلوم…

یک‌باره رفت آن همه سرمستی
یک‌باره مُرد آن همه شادابی
می‌سوزم – ای کجایی کز بوسه،
بر کامِ تشنه‌ام بزنی آبي؟ –

مانم به آبگینه‌حبابي سُست
در کلبه‌اي گرفته، سیه، تاریک:
لرزم، چو عابري گذرد از دور
نالم، نسیمي ار وَزَد از نزدیک.

در زاهدانه‌کلبه‌یِ تار و تنگ
کم‌نور-پیه‌سوزِ سُفالین ام
کز دور اگر کسي بگشاید دَر،
موجِ تأثّر آرَد پایین‌ام.

ریزد اگر نه بر تو نگاه‌ام هیچ،
باشد به عمقِ خاطره‌ام جای‌ات
فریادِ من به گوش‌ات اگر ناید،
از یادِ من نرفته سخن‌های‌ات:

«من گورِ خویش می‌کَنَم اندر خویش
«چندان که یاد-ات از دل برخیزد
«یا اشک‌ها که ریخت به پای‌ات، باز
خواهد به پایِ یارِ دگر ریزد!»…

در انتظارِ بازپسین‌روز ام
وز قولِ رفته، روی نمی‌پیچم.
از حال غیرِ رنج نَبُردَم سود
زآینده نیز – آه! که من هیچ ام.

بگذار، اِی اُمیدِ عبث! یک بار
بر آستانِ مرگ نیاز آرم
باشد که آن گذشته‌یِ شیرین را
بارِ دگر به‌سویِ تو بازآرم.

#احمد_شاملو (ا. بامداد)

«بازگشت» (۱۳۲۷)، دفترِ هوایِ تازه (۱۳۲۶ - ۱۳۳۵)
از مجموعه‌یِ آثار (جلدِ یکم، نگاه، ۱۳۸۹)، صص ۹0 - ۹۳.

#چهارپاره #دوبیتی #معاصر

۱ دی ۱۳۹۷ ۰ نظر

مرگِ ناخُدا - سیمینِ بهبهانی

به آن‌ها که از مرگ نهراسیدند

شنیدم که کشتی به دریایِ ژرف،
چو آزرده از خشمِ توفان شود،
چو بر چهرِ دریایِ نیلوفری،
شکن‌ها و چین‌ها نمایان شود،

برآید زِ هر سوی موجي چو کوه
که شاید زِ کشتی شکست آورد
گُشاید زِ هر گوشه گردابِ کام
که شاید شکاري به‌دست آوَرَد؛

بپیچد چو زرّینه‌مار آذرخش
دَمي روشنایی زَنَد آب را
خروشنده تندر بدزدد زِ بیم،
زِ دل‌ها توان و زِ تن تاب را؛

زِ دل برکشد هر کسي ناله‌اي
برآید زِ هر گوشه فریادها
بیامیزد اندر دلِ تیره‌شب،
به فریادها ناله‌یِ بادها؛

پس آن‌گاه کوشش کند ناخدای
که بر خستگان ناخدایی کُنَد
به دریا نهد زورق و ساز-و-برگ
کسان را بدان رهنمایی کُنَد.

چو آسوده شد زآنچه بایست کرد،
به بالایِ کشی رَوَد مردوار –
بر آن سینه‌یِ قهرمانِ دلیر،
نشان‌هایِ مردانگی استوار،

فروغي در آن دیده‌یِ دل‌پذیر،
سرودي به لب‌هایِ پرشورِ او –
دمي این‌چنین چون بر او بگذرد،
دلِ ژرف‌دریا شود گورِ او.

چو فردا به بامِ سپهرِ بلند،
شود مهر چون گویِ زَر، تابناک
نویسد به پهنایِ دریا به زَر
که «دریادلان را زِ مُردن چه باک؟»

چنین است آیینِ مردانگی –
که تا بود، این بود و جز این نبود. –

زِ من بر چنان قهرمانان سپاس!
زِ من بر چنان ناخدایان درود!

#سیمین_بهبهانی

«مرگِ ناخُدا»، دفترِ چلچراغ (۱۳۳۴ - ۱۳۳۶)
از کتابِ شعرِ زمانِ ما (جلدِ ۶، نگاه، ۱۳۹۳)، صص ۱۱۶ - ۱۱۸

#چهارپاره #دوبیتی #معاصر

۱۶ آذر ۱۳۹۷ ۰ نظر

آرزویِ وطن - پرویزِ ناتلِ خانلری [بازنشر]

به‌شیوه‌یِ تاگور

آن‌جا که جانِ پاک‌دلان بیمناک نیست
آن‌جا که شرمناک است آن دل، که پاک نیست

آن‌جا که مرد نیست زِ نامرد در شکنج
آن‌جا که مردمي را بیمِ هلاک نیست

آن‌جا که نیست راستی آزرده از دروغ
آن‌جا که آبرو را از ننگ باک نیست

آن‌جا که شوق بال گشاید سویِ کمال
آن‌جا که آرزو را جا در مَغاک نیست

فرخنده جایگاهي کان میهنِ من است
وین رنج‌برده‌دل را آن گوشه مأمن است

آن‌جا ست کز جمالِ هنر، دل منوّر است
آن‌جا ست کز فروغِ خرَد، دیده روشن است

آزادی و بزرگی و رادیّ و مردمی،
دُردانه است، اگرچه زِ هر سو به خرمن است

تا بوده ام، من از وطن، آواره بوده ام
گاهي گذر به خواب‌ام از آن، نغز گلشن است...

غربت فسُرد جان و، بفرسود تنْ مرا
ای بالِ آرزو، برسان تا وطن مرا.

#پرویز_ناتل_خانلری

«آرزویِ وطن»، پاریس، ۱۳۲۷
از کتابِ عقاب (میلادِ عظیمی، سخن، ۱۳۸۸)، صص ۴۲۶ و ۴۲۷.

#چهارپاره #دوبیتی #معاصر

۱۷ ارديبهشت ۱۳۹۷ ۰ نظر

دیدارِ واپسین - احمدِ شاملو

باران کُنَد، زِ لوحِ زمین، نقشِ اشک، پاک
آوازِ در، به نعره‌یِ توفان، شود هلاک
بی‌هوده می‌فشانی اشک این‌چنین به خاک
بی‌هوده می‌زنی به در، انگشتِ دردناک.

دانم که آن‌چه خواهی از این بازگشت، چیست؛
این در-به-صبر-کوفتن، از دردِ بی‌کسی ست.
دانم که اشکِ گرمِ تو دیگر دروغ نیست؛
چون مرهمي، صدایِ تو با دردِ من یکی ست.

افسوس بر تو باد و، به من باد! از آن که درد،
بیمار و دردِ او را، با هم هلاک کرد.
ای بی‌مریض دارو! زان زخم‌خورده مَرد،
یک لکّه دود مانده و، یک پاره سنگِ سرد!

#احمد_شاملو (ا. بامداد)

«دیدارِ واپسین» (۱۳۳۵)، دفترِ هوایِ تازه (۱۳۲۶ - ۱۳۳۵)
از مجموعه‌یِ آثار (جلدِ یکم، نگاه ۱۳۸۹)، ص ۱0۲.

#چهارپاره #دوبیتی #معاصر

۵ بهمن ۱۳۹۶ ۰ نظر