زندگی به وقتِ شعرِ فارسی

۸ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «انتشارات_سخن» ثبت شده است

مهتابِ پاییز - پرویزِ ناتلِ خانلری

ماه، غمناک، در این گُلشنِ خَضرا می‌گشت
باد، بی‌خویشتن، افسرده و شیدا می‌گشت

گُلبُن، از دردِ نهان، زار به‌خود می‌پیچید
شب، فرومانده در اندیشه‌یِ فردا می‌گشت

بانگي از دور می‌آمد، همه رنج و همه درد
مانده بود از ره و، نالان پیِ مأموا می‌گشت

رازي اندر دلِ شب بود که ناگاه اگر،
برگي از شاخه جدا می‌شد، رسوا می‌گشت

سایه‌یِ بیدبُن، از بیم، می‌آویخت به شاخ
باد چون می‌شد از او دور هویدا می‌گشت

یادِ آن یارِ سفرکرده، پریشان و غمین
زیرِ هر سایه نهان می‌شد و، تنها می‌گشت.

#پرویز_ناتل_خانلری

«مهتابِ پاییز»، ۱۰ دیِ ۱۳۱۸
از کتابِ عقاب (میلادِ عظیمی، سخن، ۱۳۸۸)، ص ۴۱۶.

#غزل #معاصر

۲۲ آذر ۱۳۹۷ ۰ نظر

جایِ خالی - پرویزِ ناتلِ خانلری

آن‌چنان جایِ تو خالی ست که چون یاد کنم،
خواهم این خانه پُر از ناله و فریاد کنم

ای خیالِ تو انیسِ شبِ تنهاییِ من،
همه شب شِکوه‌یِ هجرانِ تو با باد کنم

نه‌چنان بسته‌یِ مهر ام که از آن بگریزم
چه کنم تا دل از آزارِ وی آزاد کنم؟

طفلِ گریانِ دل آن کودکِ گم‌کرده‌ره است
با چه نیرنگ و فُسون خاطرِ او شاد کنم؟

کاخِ شادیِّ من از هجرِ تو ویران شد و، ریخت
مگر این غم‌کده از یادِ تو آباد کنم

رفتی و خانه تهی، کوچه تهی، شهر تهی ست
دل تهی – وای به دل – گر نه تو را یاد کنم.

#پرویز_ناتل_خانلری

«جایِ خالی»، ۲۲ مهرِ ۱۳۴۴
از کتابِ عقاب (میلادِ عظیمی، سخن، ۱۳۸۸)، ص ۴۴۳.

#غزل #معاصر

۲۱ آذر ۱۳۹۷ ۰ نظر

هرگز حَسَد نبردم بر منصبي و مالي - سعدی

هرگز حَسَد نبردم بر منصبيّ و مالي
الّا بر آن که دارد با دلبري وصالي

دانی کدام دولت در وصف می‌نیاید –
چشمي که باز باشد هر لحظه بر جمالي

خرّم تني که محبوب از در فراز-اش آید –
چون رزقِ نیک‌بختان، بی زحمتِ سؤالي

همچون دو مغزِ بادام، اندر یکي خزینه،
با هم گرفته انسي، وز دیگران ملالي

داني کدام جاهل بر حالِ ما بخندد –
کو را نبوده باشد در عمرِ خویش حالي

سالِ وصال با او یک روز بود گویی
واکنون – در انتظار-اش – روزي به‌قدرِ سالي

ایّام را، به ماهي، یک شب هِلال باشد
وان ماهِ دل‌سِتان را هر ابرویي هِلالي

صوفی نظر نبازد جز با چنین حریفي
سعدی غزل نگوید جز بر چنین غزالي.

#سعدی

از تصحیحِ استاد #غلامحسین_یوسفی (سخن، ۱۳۸۵)، غزلِ ۳۹۵ از #بدایع، ص ۱۸۴.

#غزل #کهن

۱۹ آذر ۱۳۹۷ ۰ نظر

هر که بی دوست می‌بَرَد خواب‌اش - سعدی

هر که بی دوست می‌بَرَد خواب‌اش،
همچنان صبر هست و، پایاب‌اش

خواب از آن چشم نیز چشم مدار،
که زِ سر برگذشت سِیلاب‌اش

نه به خود می‌رود گرفته‌یِ عشق،
دیگری می‌بَرَد به قُلّاب‌اش

چه کُنَد پای‌بندِ مِهرِ کسي،
که نبیند جفایِ اصحاب‌اش

آن که حاجت به درگهي دارد،
لازم است احتمالِ بَوّاب‌اش

ناگزیر است تلخ و شیرین‌اش
خار و خرما و، زَهر و جُلّاب‌اش

سایر است این مَثَل که مُستَسقیٰ
نکُنَد رودِ دجله سیراب‌اش

شبِ هجرانِ دوست ظلمانی ست
ور برآید هزار مهتاب‌اش

برود جانِ دردمند از تن
نرود مُهرِ مِهرِ احباب‌اش

سعدیا! گوسپندِ قربانی،
به که نالَد زِ دستِ قصّاب‌اش.

#سعدی

از تصحیحِ استاد #غلامحسین_یوسفی (سخن، ۱۳۸۵)، غزلِ ۳۴۶ از #بدایع، صص ۱۶۱ و ۱۶۲.

#غزل #کهن

۱۴ آذر ۱۳۹۷ ۰ نظر

آرزویِ وطن - پرویزِ ناتلِ خانلری [بازنشر]

به‌شیوه‌یِ تاگور

آن‌جا که جانِ پاک‌دلان بیمناک نیست
آن‌جا که شرمناک است آن دل، که پاک نیست

آن‌جا که مرد نیست زِ نامرد در شکنج
آن‌جا که مردمي را بیمِ هلاک نیست

آن‌جا که نیست راستی آزرده از دروغ
آن‌جا که آبرو را از ننگ باک نیست

آن‌جا که شوق بال گشاید سویِ کمال
آن‌جا که آرزو را جا در مَغاک نیست

فرخنده جایگاهي کان میهنِ من است
وین رنج‌برده‌دل را آن گوشه مأمن است

آن‌جا ست کز جمالِ هنر، دل منوّر است
آن‌جا ست کز فروغِ خرَد، دیده روشن است

آزادی و بزرگی و رادیّ و مردمی،
دُردانه است، اگرچه زِ هر سو به خرمن است

تا بوده ام، من از وطن، آواره بوده ام
گاهي گذر به خواب‌ام از آن، نغز گلشن است...

غربت فسُرد جان و، بفرسود تنْ مرا
ای بالِ آرزو، برسان تا وطن مرا.

#پرویز_ناتل_خانلری

«آرزویِ وطن»، پاریس، ۱۳۲۷
از کتابِ عقاب (میلادِ عظیمی، سخن، ۱۳۸۸)، صص ۴۲۶ و ۴۲۷.

#چهارپاره #دوبیتی #معاصر

۱۷ ارديبهشت ۱۳۹۷ ۰ نظر

سرِ آن ندارد امشب که برآید آفتابي - سعدی

سرِ آن ندارد امشب که برآید آفتابي
چه خیال‌ها گذر کرد و، گذر نکرد خوابي

به چه دیر ماندی، ای صبح، که جانِ من برآمد؟
بزه کردی و، نکردند مؤذّنان ثوابي

نفسِ خروس بگرفت که نوبتي بخواند
همه بلبلان بمردند و، نمانْد جُز غُرابي

نَفَحاتِ صبح دانی زِ چه روی دوست دارم؟
که به رویِ دوست مانَد که برافگنَد نقابي

سر-ام از خدای خواهد که به پای‌اش اندر اُفتد
که در آبْ مُرده بهتر که در آرزویِ آبي

دلِ من نه مردِ آن است که با غم‌اش برآید –
مگسي کجا تواند که بیفگنَد عقابي؟

نه چنان گناه‌کار ام که به دشمن‌ام سپاری
تو به دستِ خویشتن کُن، اگر-ام کُنی عذابي

دلِ همچو سنگ‌ات، ای دوست، به آبِ چشمِ سعدی
عجب است اگر نگردد، که بگردد آسیابي

برو، ای گدایِ مسکین و، دري دگر طلب کُن
که هزار بار گفتی و، نیامد-ات جوابي.

#سعدی

از تصحیحِ استاد #غلامحسین_یوسفی (سخن، ۱۳۸۵)، غزلِ ۳۶۲ از #بدایع، صص ۱۶۹.

#غزل #کهن

۱۰ بهمن ۱۳۹۶ ۰ نظر

رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن - مولانا

رو سر بنه به بالین، تنها مرا رها کن
ترکِ منِ خرابِ شبگردِ مبتلا کن

ما ئیم و، موجِ سودا، شب تا به روز تنها
خواهی بیا، ببخشا، خواهی برو، جفا کن

از من گریز، تا تو هم در بلا نیفتی
بُگزین رهِ سلامت، ترکِ رهِ بلا کن

ما ئیم و، آبِ دیده، در کُنجِ غم خزیده
بر آبِ دیده‌یِ ما صدجایْ آسیا کن

خیره‌کُشي ست، ما را، دارد دلي چو خارا
بُکشَد کس‌اش نگوید: تدبیرِ خون‌بها کن

بر شاهِ خوبرویان واجب وفا نباشد
ای زردرویِ عاشق، تو صبر کن، وفا کن

دردي ست غیرِ مُردن، آن را دوا نباشد
پس من چه‌گونه گویم، کاین درد را دوا کن؟

در خواب، دوش، پیري در کویِ عشق دیدم
با دست اشارت‌ام کرد که «عزمْ سویِ ما کن»

گر اژدها ست بر رَه، عشق است چون زمرّد
از برقِ این زمرّد، هین، دفعِ اژدها کن

بس کن که بی‌خود ام من. ور تو هنرفزا ئی،
تاریخِ بوعلی گو، تنبیهِ بوالعلا کن.

#مولانا

از گزینشِ محمّدرضا شفیعیِ کدکنی (سخن ۱۳۸۸)، صص ۲۲۵ و ۲۲۶.

#غزل #کهن

۹ بهمن ۱۳۹۶ ۰ نظر

در شبِ پایان‌نیافته‌یِ سعدی - سیاوشِ کسرایی

چه سپید کوهساري، چه سیاه ماهتابي
نرسد به گوش جز زاری و شیونِ عقابی.

همه درّه‌هایِ وحشت به کمینِ من نشسته
نه مُقدّر ام درنگي، نه مُیسّر ام شتابي.

به اُمیدِ همزباني، به سکوت نعره کردم
نه بیامد-ام طنیني، که گمان برم جوابي.

همه لاله‌هایِ این کوه زِ داغِ دل فسردند
چو نکرد صخره رحمي، چو نداد چشمه آبي.

بنشین دلِ هوایی، که بر آسمانِ این شب،
ندمید اختری، کو نشکست چون شهابي.

به سپهرِ دیدگاه‌ام، به کرانه‌یِ نگاه‌ام،
نه بوَد به شب شکافي و، نه از سَحَر سرابي.

تنِ من گداخت در تب، عطشي شکافت‌ام لب
«سرِ آن ندارد امشب که برآید آفتابي...» [#سعدی]

#سیاوش_کسرایی

«در شبِ پایان‌نیافته‌یِ سعدی» (۱۱ شهریورِ ۱۳۳۵)، دفترِ آوا
از کتابِ از خونِ سیاوش (منتخبِ سیزده دفترِ شعر، سخن، ۱۳۷۸)، صص ۴۴ و ۴۵.

#غزل #معاصر

۶ بهمن ۱۳۹۶ ۰ نظر