زندگی به وقتِ شعرِ فارسی

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «بدایع» ثبت شده است

هرگز حَسَد نبردم بر منصبي و مالي - سعدی

هرگز حَسَد نبردم بر منصبيّ و مالي
الّا بر آن که دارد با دلبري وصالي

دانی کدام دولت در وصف می‌نیاید –
چشمي که باز باشد هر لحظه بر جمالي

خرّم تني که محبوب از در فراز-اش آید –
چون رزقِ نیک‌بختان، بی زحمتِ سؤالي

همچون دو مغزِ بادام، اندر یکي خزینه،
با هم گرفته انسي، وز دیگران ملالي

داني کدام جاهل بر حالِ ما بخندد –
کو را نبوده باشد در عمرِ خویش حالي

سالِ وصال با او یک روز بود گویی
واکنون – در انتظار-اش – روزي به‌قدرِ سالي

ایّام را، به ماهي، یک شب هِلال باشد
وان ماهِ دل‌سِتان را هر ابرویي هِلالي

صوفی نظر نبازد جز با چنین حریفي
سعدی غزل نگوید جز بر چنین غزالي.

#سعدی

از تصحیحِ استاد #غلامحسین_یوسفی (سخن، ۱۳۸۵)، غزلِ ۳۹۵ از #بدایع، ص ۱۸۴.

#غزل #کهن

۱۹ آذر ۱۳۹۷ ۰ نظر

هر که بی دوست می‌بَرَد خواب‌اش - سعدی

هر که بی دوست می‌بَرَد خواب‌اش،
همچنان صبر هست و، پایاب‌اش

خواب از آن چشم نیز چشم مدار،
که زِ سر برگذشت سِیلاب‌اش

نه به خود می‌رود گرفته‌یِ عشق،
دیگری می‌بَرَد به قُلّاب‌اش

چه کُنَد پای‌بندِ مِهرِ کسي،
که نبیند جفایِ اصحاب‌اش

آن که حاجت به درگهي دارد،
لازم است احتمالِ بَوّاب‌اش

ناگزیر است تلخ و شیرین‌اش
خار و خرما و، زَهر و جُلّاب‌اش

سایر است این مَثَل که مُستَسقیٰ
نکُنَد رودِ دجله سیراب‌اش

شبِ هجرانِ دوست ظلمانی ست
ور برآید هزار مهتاب‌اش

برود جانِ دردمند از تن
نرود مُهرِ مِهرِ احباب‌اش

سعدیا! گوسپندِ قربانی،
به که نالَد زِ دستِ قصّاب‌اش.

#سعدی

از تصحیحِ استاد #غلامحسین_یوسفی (سخن، ۱۳۸۵)، غزلِ ۳۴۶ از #بدایع، صص ۱۶۱ و ۱۶۲.

#غزل #کهن

۱۴ آذر ۱۳۹۷ ۰ نظر

سرِ آن ندارد امشب که برآید آفتابي - سعدی

سرِ آن ندارد امشب که برآید آفتابي
چه خیال‌ها گذر کرد و، گذر نکرد خوابي

به چه دیر ماندی، ای صبح، که جانِ من برآمد؟
بزه کردی و، نکردند مؤذّنان ثوابي

نفسِ خروس بگرفت که نوبتي بخواند
همه بلبلان بمردند و، نمانْد جُز غُرابي

نَفَحاتِ صبح دانی زِ چه روی دوست دارم؟
که به رویِ دوست مانَد که برافگنَد نقابي

سر-ام از خدای خواهد که به پای‌اش اندر اُفتد
که در آبْ مُرده بهتر که در آرزویِ آبي

دلِ من نه مردِ آن است که با غم‌اش برآید –
مگسي کجا تواند که بیفگنَد عقابي؟

نه چنان گناه‌کار ام که به دشمن‌ام سپاری
تو به دستِ خویشتن کُن، اگر-ام کُنی عذابي

دلِ همچو سنگ‌ات، ای دوست، به آبِ چشمِ سعدی
عجب است اگر نگردد، که بگردد آسیابي

برو، ای گدایِ مسکین و، دري دگر طلب کُن
که هزار بار گفتی و، نیامد-ات جوابي.

#سعدی

از تصحیحِ استاد #غلامحسین_یوسفی (سخن، ۱۳۸۵)، غزلِ ۳۶۲ از #بدایع، صص ۱۶۹.

#غزل #کهن

۱۰ بهمن ۱۳۹۶ ۰ نظر