زندگی به وقتِ شعرِ فارسی

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «محمدرضا_شفیعی_کدکنی» ثبت شده است

خطابه‌یِ بِدرود - محمّدرضا شفیعیِ کدکنی

چون بمیرم – اِی نمی‌دانم که – باران کن مرا
در مسیرِ خویشتن از رهسپاران کن مرا

خاک و باد و آتش و آبي کزان بِسْرشتی‌ام
وامَگیر از من، روان در روزگاران کن مرا

آب را، گیرم به قدرِ قطره‌اي، در نیمروز
بر گیاهي در کویري بار و، باران کن مرا

مُشتِ خاک‌ام را به پابوسِ شقایق‌ها ببر
وین‌چنین چشم-و-چراغِ نوبهاران کن مرا

باد را همرزمِ توفان کن، که بیخِ ظُلم را،
بَرکَنَد از خاک و، باز از بی‌قراران کن مرا

زآتش‌ام شور-و-شراري در دلِ عشّاق نِه
زین‌قِبَل دلگرمیِ انبوهِ یاران کن مرا

خوش ندارم زیرِ سنگی جاودان خُفتن خموش
هرچه خواهی کن ولی از رهسپاران کن مرا...

#محمدرضا_شفیعی_کدکنی (م. سرشک)

«خطابه‌یِ بِدرود»، دفترِ زمزمه‌ها (۱۳۴۴)
از کتابِ شعرِ زمانِ ما (جلدِ ۱۶، نگاه، ۱۳۹۳)، ص ۱۹۵، که خود برگرفته از کتابِ آیینه‌اي برایِ صداها ست؛ دربردارنده‌یِ «به‌گزینِ اشعارِ» هفت دفترِ شفیعیِ کدکنی.

#غزل #معاصر

۱۳ آذر ۱۳۹۷ ۰ نظر

رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن - مولانا

رو سر بنه به بالین، تنها مرا رها کن
ترکِ منِ خرابِ شبگردِ مبتلا کن

ما ئیم و، موجِ سودا، شب تا به روز تنها
خواهی بیا، ببخشا، خواهی برو، جفا کن

از من گریز، تا تو هم در بلا نیفتی
بُگزین رهِ سلامت، ترکِ رهِ بلا کن

ما ئیم و، آبِ دیده، در کُنجِ غم خزیده
بر آبِ دیده‌یِ ما صدجایْ آسیا کن

خیره‌کُشي ست، ما را، دارد دلي چو خارا
بُکشَد کس‌اش نگوید: تدبیرِ خون‌بها کن

بر شاهِ خوبرویان واجب وفا نباشد
ای زردرویِ عاشق، تو صبر کن، وفا کن

دردي ست غیرِ مُردن، آن را دوا نباشد
پس من چه‌گونه گویم، کاین درد را دوا کن؟

در خواب، دوش، پیري در کویِ عشق دیدم
با دست اشارت‌ام کرد که «عزمْ سویِ ما کن»

گر اژدها ست بر رَه، عشق است چون زمرّد
از برقِ این زمرّد، هین، دفعِ اژدها کن

بس کن که بی‌خود ام من. ور تو هنرفزا ئی،
تاریخِ بوعلی گو، تنبیهِ بوالعلا کن.

#مولانا

از گزینشِ محمّدرضا شفیعیِ کدکنی (سخن ۱۳۸۸)، صص ۲۲۵ و ۲۲۶.

#غزل #کهن

۹ بهمن ۱۳۹۶ ۰ نظر

غزلي در مایه‌یِ شور و شکستن - محمّدرضا شفیعیِ کدکنی

نَفَس‌ام گرفت از این شب، درِ این حصار بشکن
درِ این حصارِ جادوییِ روزگار بشکن

چو شقایق، از دلِ سنگ، برآر رایتِ خون
به جنون صلابتِ صخره‌یِ کوهسار بشکن

تو که ترجمانِ صبح ئی، به ترنّم و ترانه
لبِ زخم‌دیده بگشا، صفِ انتظار بشکن

«سرِ آن ندارد امشب که برآید آفتابي» {#سعدی}
تو خود آفتابِ خود باش و، طلسمِ کار بشکن

بسرای، تا که هستی، که سرودن است بودن
به ترنّمي، دژِ وحشتِ این دیار بشکن

شبِ غارتِ تَتاران، همه‌سو فکنده سایه
تو به آذرخشي، این سایه‌یِ دیوسار بشکن

زِ برون کسي نیاید چو به یاریِ تو این‌جا،
تو زِ خویشتن برون آ، سپهِ تتار بشکن.

#محمدرضا_شفیعی_کدکنی (م. سرشک)

«غزلي در مایه‌یِ شور و شکستن»، دفترِ زمزمه‌ها (۱۳۴۴)
از کتابِ شعرِ زمانِ ما (جلدِ ۱۶، نگاه، ۱۳۹۳)، صص ۱۸۶ و ۱۸۷، که خود برگرفته از کتابِ آیینه‌اي برایِ صداها ست؛ دربردارنده‌یِ «به‌گزینِ اشعارِ» هفت دفترِ شفیعیِ کدکنی.

#غزل #معاصر

۷ بهمن ۱۳۹۶ ۰ نظر