زندگی به وقتِ شعرِ فارسی

۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «نشرکارنامه» ثبت شده است

دوپاره - هوشنگِ ابتهاج

گر جهان را نبودی این آیین،
کِی گمان بردمی زِ دشمن و دوست

خرد و داد از جهان گم شد
ور نه بودی همه جهان من و دوست.

#هوشنگ_ابتهاج (ه‍. ا. سایه)

«دوپاره»، کُلن، شهریورِ ۱۳۶۸
از دفترِ سیاه‌مشق (کارنامه، ۱۳۹۳)، ص ۳۵۱.

#قطعه #معاصر

۲۰ آذر ۱۳۹۷ ۰ نظر

چو دست بر سرِ زلف‌اش زنم به‌تاب رَوَد - حافظ

چو دست بر سرِ زلف‌اش زنم، به‌تاب رَوَد
ور آشتی طلبم، با سرِ عتاب رَوَد

چو ماهِ نو رهِ نظّارگانِ بی‌چاره،
زَنَد به گوشه‌یِ ابرو و، در نقاب رَوَد

شبِ شراب خراب‌ام کند به بیداری
وگر به روز شکایت کنم، به خواب رَوَد

طریقِ عشق پرآشوب-و-آفت است، ای دل
بیفتد، آن‌که در این راه با شتاب رَوَد

حباب را چو فتد بادِ نخوت اندر سر،
کلاه‌داری‌اش اندر سرِ شراب رَوَد

گداییِ درِ جانان به سلطنت مفروش
کسي زِ سایه‌یِ این در به آفتاب رَوَد

دلا، چو پیر شدی، حُسن و نازکی مفروش
که این معامله در عالمِ شباب رَوَد

سوادِ نامه‌یِ مویِ سیاه چون طِی شد،
بیاض کم نشود، ور صد انتخاب رَوَد

حجابِ راه تو ئی حافظ، از میان برخیز
خوشا کسي، که در این راه بی‌حجاب رَوَد

#حافظ_به_سعی_سایه

غزلِ ۲۱۴ از تصحیحِ هوشنگِ ابتهاج (کارنامه، ۱۳۹۵)

#غزل #کهن

۱۸ آذر ۱۳۹۷ ۰ نظر

نقشِ دیگر - هوشنگِ ابتهاج

خداوندا، دلي دریا به من ده
در او عشقي نهنگ‌آسا به من ده

حریفان را بس آمد قطره‌اي چند
بگردان جام و، آن دریا به من ده

نگارا، نقشِ دیگر باید آرا ست
یکي آن کلکِ نقش‌آرا به من ده

زِ مجنونانِ دشتِ آشنایی،
من ام امروز، آن لیلا به من ده

به چشمِ آهوانِ دشتِ غُربت،
که سوزِ سینه‌یِ نی‌ها به من ده

تن‌آسایان بلای‌اش برنتابند
بلی من گفتم، آن بالا به من ده

چو با دریادلان اُفتی، قَدَح چیست؟
به جامِ آسمان دریا به من ده

گدایان همّتِ شاهانه دارند
تو آن بی‌زیورِ زیبا به من ده

غمِ دنیا چه سنجد با دلِ من
از آن غم‌هایِ بی‌دنیا به من ده

چه دل‌تنگ اند این آیینه‌رویان
دلي در سینه بی‌سیما به من ده

به جانِ سایه و دیدارِ خورشید،
که صبري در شبِ یلدا به من ده.

#هوشنگ_ابتهاج (ه‍. ا. سایه)

«نقشِ دیگر»، تهران، مهرِ ۱۳۵۵
از دفترِ سیاه‌مشق (کارنامه، ۱۳۹۳)، صص ۱۲۶ و ۱۲۷.

#غزل #معاصر

۱۷ آذر ۱۳۹۷ ۰ نظر

مدام‌ام مست می‌دارد نسیمِ جعدِ گیسوی‌ات - حافظ

مدام‌ام مست می‌دارد نسیمِ جعدِ گیسوی‌ات
خراب‌ام می‌کند هر دم فریبِ چشمِ جادوی‌ات

پس از چندین شکیبایی شبي، یا رب، توان دیدن
که شمعِ دیده افروزیم در محرابِ ابروی‌ات

سوادِ لوحِ بینش را عزیز از بهرِ آن دارم
که جان را نسخه‌اي باشد زِ نقشِ خالِ هندوی‌ات

تو گر خواهی که جاویدان جهان یکسر بیارایی
صبا را گو که بردارد زماني بُرقَع از روی‌ات

وگر رسمِ فنا خواهی که از عالم براندازی
برافشان، تا فروریزد هزاران جان زِ هر موی‌ات

من و بادِ صبا مسکین، دو سرگردانِ بی‌حاصل؛
من از افسونِ چشم‌ات مست و، او از بویِ گیسوی‌ات

زهی همّت، که حافظ را ست، کز دنییٰ و از عقبیٰ
نیاید هیچ در چشم‌اش به‌جز خاکِ سرِ کوی‌ات

#حافظ_به_سعی_سایه

غزلِ ۹۳ از تصحیحِ هوشنگِ ابتهاج (کارنامه ۱۳۹۵)

#غزل #کهن

۱۹ ارديبهشت ۱۳۹۷ ۰ نظر

در قفس - هوشنگِ ابتهاج

ای برادر، عزیز چون تو بسي ست
در جهان هر کسي عزیزِ کسي ست

هوسِ روزگار خوار-ام کرد
روزگار است و، هر دَم‌اش هوسي ست

عنکبوتِ زمانه تا چه تنید
که عقابي شکسته‌یِ مگسي ست

به حسابِ من و تو هم برسند
که به دیوانِ ما حساب‌رسي ست

هر نَفَس عشق می‌کُشد ما را
همچنین عاشق ایم تا نفسي ست

کاروان از روش نخواهد ماند
باز راه است و، غَلعَلِ جرسي ست

آستین بر جهان برافشانم
گر به دامانِ دوست دسترسي ست

تشنه‌یِ نغمه‌هایِ او ست جهان
بلبلِ ما - اگرچه در قفسي ست

سایه بس کن، که دردمند و نژند،
چون تو در بندِ روزگار بسي ست.

#هوشنگ_ابتهاج (ه‍. ا. سایه)

«در قفس»، تهران، تیرِ ۱۳۶۲
از دفترِ سیاه‌مشق (کارنامه ۱۳۹۳)، صص ۱۵۸ و ۱۵۹.

#غزل #معاصر

۱۸ ارديبهشت ۱۳۹۷ ۰ نظر

از دیده خونِ دل همه بر رویِ ما رَوَد - حافظ

از دیده خونِ دل همه بر رویِ ما رَوَد
بر رویِ ما زِ دیده چه گویم چه‌ها رَوَد

ما در درونِ سینه هوایي نهفته ایم
بر باد اگر رَوَد دلِ ما زان هوا رَوَد

بر خاکِ راهِ یار نهادیم رویِ خویش
بر رویِ ما روا ست اگر آشنا رَوَد

سیل است آبِ دیده و بر هر که بگذرد
گر خود دل‌اش زِ سنگ بوَد هم زِ جا رَوَد

ما را به آبِ دیده شب و روز ماجرا ست،
زان رهگذر، که بر سرِ کوی‌اش چرا رَوَد

خورشیدِ خاوری کُنَد از رشک جامه چاک
گر ماهِ مهرپرورِ من در قبا رَوَد

حافظ به کویِ میکده دایم به صدقِ دل،
چون صوفیانِ صومعه‌دار، از صفا، رَوَد

#حافظ_به_سعی_سایه

غزلِ ۲۱۳ از تصحیحِ هوشنگِ ابتهاج (کارنامه ۱۳۹۵)

#غزل #کهن

۱۵ ارديبهشت ۱۳۹۷ ۰ نظر

روشنِ گویا - هوشنگِ ابتهاج

دیري ست که از رویِ دل‌آرایِ تو دور ایم
محتاجِ بیان نیست که مشتاقِ حضور ایم

تاریک و تُهی پشت و پسِ آینه ماندیم
هرچند که همسایه‌یِ آن چشمه‌یِ نور ایم

خورشید کجا تابد از این دامگهِ مرگ
باطل به امیدِ سحري زین شبِ گور ایم

زین قصّه‌یِ پُرغُصّه عجب نیست شکستن
هرچند که با حوصله‌یِ سنگِ صبور ایم

گنجي ست غمِ عشق که در زیر سرِ ما ست
زاری مکن، ای دوست، اگر بی‌زر-و-زور ایم

با همّتِ والا که بَرَد منّتِ فردوس
از حور چه گویی، که نه از اهلِ قصور ایم

او پیل‌دماني ست که پروایِ کس‌اش نیست
ما ییم که در پایِ وی افتاده چو مور ایم

آن روشنِ گویا به دلِ سوخته‌یِ ما ست
ای سایه، چرا در طلبِ آتشِ طور ایم.

#هوشنگ_ابتهاج (ه‍. ا. سایه)

«روشنِ گویا» (تهران، دیِ ۱۳۶۵)
از دفترِ سیاه‌مشق (کارنامه ۱۳۹۳) صص ۱۹۸ و ۱۹۹.

#غزل #معاصر

۸ بهمن ۱۳۹۶ ۰ نظر